پی نوشت

از اینکه کلا سایت در
داخل ایران بدون استفاده از فیلتر شکن باز نمی شود
عذر خواهی می نمایم
چــــــــــرا؟

Sunday, 31 August 2008

رمضان سلام


برای خیلی ازمردم رمضان ،نشانه ای ازاثبات دیدن داری است وصد البته که دین داری و خدا پرستی نباید مختص یک ماه خاص باشد. بی شک اعتقاد به قدرت لایزال الهی ،در دنیای پر هیاهوی امروز که با مسائل و معضلات زیادی همراه است ،یکی از راه های رسیدن به آرامش برای خیلی ها باشد.فردا در انگلیس ،و احتمالا روز سه شنبه در ایران آغاز ماه مبارک رمضان است ، . در هر حال این ایام عزیز را به همه روزه داران تبریک می گویم و امیدوارم که عبادات قبول درگاه احدیت واقع شود.یک خاطره هم از ماه رمضان برایم همیشه شیرین است.اولین باری که جلوی دوربین شبکه جام جم رفتم ،یکی از روز های ماه رمضان بود و مهمان یک خانواده تهرانی برای صرف افطار بودیم .شاید این حضور و تقارن آن با ماه رمضان یکی از خاطرات فراموش نشدنی زندگی تصویری من در ایران باشد.در هر حال شب خوش

Saturday, 30 August 2008

آخر هفتهء خارجی از نوع ایرانی

میزی کاملا مردانه
روز های آخر هفته معمولا زمان بیشتری را باید صرف امور مرتبط با شکم مبارک کرد ،هر چند که در طول هفته نیز چنین قانونی را رعایت می کنیم .اما مهمان نوازی ایرانی بعلاوه یک غذای کاملا ایرانی با مخلفات کنارش در سزرمین باران ،خاطره ایست که به راحتی نمی شود از کنارش گذشت.امروز را به اتفاق دوستان کمی به یاد ایران ،مجلسی برگزار کردیم و بخاطر اینکه از فردا ماه رمضان در اینجا آغاز می شود ،امروز را به خود حسابی رسیدیم .در هر حال غذای ایرانی به تایید همگان یکی از لذیذ ترین غذا های دنیاست که زبانزد است . جای همگی خالی .همیشه که نمی شود از اقتصاد و سیاست و شعر و شاعری گفت ،کمی هم علم تغذیه لازم است،شب خوش

Friday, 29 August 2008

29 August!

Thursday, 28 August 2008

یادمان باشد


يادمان باشد اگرشاخه گلي چيديم
وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نكنيم
پــر پروانه شكستن هـنــر نيست
گر شكستيم ز غفلت من و مايي نكنيم
يادمان باشد ســـر ســـجاده عشق
جز براي دل مــحبوب دعـــــائي نكنيم
يادمان باشد از امروز خطائي نكنيم
گر در خود شكنيم هيـچ صدائي نكنيم
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكنيم
اگر می دانید این شعر از کیست حتما برایم بنویسید ممنون می شوم

Wednesday, 27 August 2008

بسی رنج بردم در این سال سی

کوه دماوند
یک عزیزی که نمی خواهم نامش را ذکر کنم ، وقتی بچه بودم ،شاید حدود هفت ،هشت سال ،مرا نصیحتی کرد که همیشه سر لوحه زندگیم است.شاید یک پسر هفت ساله فهم و درک فلسفه و اخلاق را نداشته باشد و نتوان با او در قالب کلمات صحبت کرد اما آن عزیز با هوش سرشارش درس زندگی به من آموخت. هیچ وقت یادم نمی رود موقع تعارف کردن شیرینی ،من گفتم نه ممنون ،حتی بی آنکه نگاهی به شیرینی های خوش مزه تبریز بیاندازم.در پاسخ آن عزیز گفت که همیشه در زندگی اول فکر کن بعد پاسخ بده.امروز هر وقت که می خواهم با عجله پاسخی بدهم به یاد آن نصیحت می افتم و یاد حرف پدر بزرگ نازنیم که می گویند:اول بیاندیش و سپس سخن بگو.این داستان و خاطره را به این جهت گفتم که خبر وزیر علوم مرا به خنده وا داشت .وزیر علوم فرمودند :"پنجاه سال ديگر، فارسي بايد نخستين زبان علمي دنيا شود " (اینجا بخوانید).صد البته که تعریف این قصه به قصد تمسخر نبودو هزار و صد البته که این آرزوی هر ایرانی وطن پرستی است ، اما به قول عزیزانی که به من درس زندگی دادند اول باید فکر کرد و بعد سخن گفت . آقای وزیر نمی دانم شما در کجا زندگی می کنید . شاید از اخبار و اعداد و ارقام بی خبرید .با سرانه ده دقیقه مطالعه در سال و هزار و یک ضعف در سیستم آموزش عالی و غیر آلی چگونه می توان این راه را طی کرد؟با کدام دانشمند و دانشجو؟آنهایی که برای زندگی به کشور های اروپایی و آمریکایی مهاجرت کردند و هر روز بر تعدادشان افزوده می شود ؟یا اساتیدی که هر روز به هزار و یک دلیل برای سپری کردن دوران بازنشستگی خانه نشین می شوند؟این ها حرف های من نیست که نظرات شخصی من باشد، اینها اخباری است که هر روز می خوانم.نخیر آقای وزیر عزیز با این روش ها پنجاه سال که سهل است صد و پنجاه سال هم نمی توان زبان فارسی را زبان علمی دنیا کرد.

Tuesday, 26 August 2008

عشق یعنی همه نگاه های من


دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت:

"من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم"

از سایت الهیه عشق

آنقدر این داستان نفس گیر بود که نتونستم از روش بگذرم و دست نوشته امروزم رو با رنگ عشق نقاشی کردم .کاش عشق ها اینقدر واقعی بود.شاید این داستان طرح یک ایده آل باشه اما واقعیتی از مدینه فاضله برای عشق هایی که امروز بوی تعفن ازش میاد.عشق های پولکی ،عشق های بنز و بی ام و و ماشین های مدل بالا ،عشق های ویلایی شمال و دوبی و هزار و یک چیز دیگه که وقتی سرو ته همشو بزنی می شه پول .کاش می شد یه همچین عشقی رو در دنیای واقعیت دیدو نقاشیش کرد.حتی عشق های هفت هشت سال پیش هم شده خاطره.شب خوش









دست نوشته های شبانه


خیلی وقته که این جوری شب ها خلوت نکردم. با خودم ،با خاطراتم با سال هایی که گذشته ،با تک تک روز ها و ماه هایی که به این لحظه ختم می شن.پر از هیجان،غم،شادی،جدایی ،تلخی ،عشق،نفرت و هزار و یک چیز با معنی و بی معنی.زندگی مثل صحنه تئاتر می مونه پر از اوج هنر .گاهی این صحنه روبا اشک ترک می کنی ،گاهی می خندی.سال هاست که این خاطرات رو از صندوقچه خاک خورده بیرون نکشیده بودم. تک تک سناریو های زندگیم پر ار فراز و فرودی که هنوزم در کارگردانیش ماندام انگشت به دهان.گاهی سال ها انتظار می کشی برای کسی و یا چیزی ،وقتی بدستش می آری می بینی نه خواب و خیالی بوده که تو تنها بازنده این قمار بی بازیگر نقش دومی.خودتی که هم بازیگری هم تهیه کننده ،کارگردان و هزار و یک نفر دیگه و زمانی سخت می شه که این تویی که مانده ای و دیگران رفتنه اند.امروز یکی پرسید تنهایی،گفتم نه !شاید دروغ گفتم،چون همه تنهاییم وهمشه تنهاییم حتی با عشق و نفرت.دلم می خواست اسمت رو که همیشه روی قلبم سنگینی می کند و تنهای را از تو به ارث گرفتن فریاد بزنم اما دلم آب می شود از بردن نامت که هیچ وقت نفهمیدم چیست.هیچ وقت نگفتی ،بی انکه بدانم کیستی رفتی.رفتی بی انکه بگویی خداحافظ
دارم با خودم مثل هر روز هزاران صفحه خاطره رو به خواب می برم که به صندوق خاطراتم قفل کنم و آرزو کنم که روزی بیایی.تویی که نمی شناسمت.توی خیالی من، شب خوش