پی نوشت

از اینکه کلا سایت در
داخل ایران بدون استفاده از فیلتر شکن باز نمی شود
عذر خواهی می نمایم
چــــــــــرا؟

Showing posts with label عمومی. Show all posts
Showing posts with label عمومی. Show all posts

Friday, 18 November 2011

Singapore 2011- Argus Asian Bitumen 2011

Argus Asian Bitumen 2011
9-11 November Singapore
Posted by Picasa

دوباره سلام


بعد از مدت ها سلام
آنقدر به این صفحه سر نزدم و فراموشم شده بود نوشتن که حتی دامنه سایت هم عمرش را به شما داد و کلی پول برای شارژ مجددش خواستند که خنده ام گرفت، شاید باز نوشتن را آغاز کنم اما نمی دانم مشغله روز هایم این اجازه را خواهد داد یا نه اما سعی می کنم . نمی دانم چرا ترکش کردم ،نمی دانم این مسکن درد های بی درمانم را، شاید خوب شده بودم امانه همان تکرار و روز مرگی هایم بود که سخت کرده بود نوشتن را اما شاید باز باید ازسرنوشت سرنوشت را.روز های پر از هیاهویی داشتم ، سفر های کاری به شرق که تجربه خوبی بود از جایی که نمی شناختم و دانستم که همه کس ،کس شد و ما... بگذریم که سخت است در پرده سخن گفتن پس به قول امروزی ها بی خیالش
اما نکته آخر و جالب اینکه سایت خزانم کلا فیلتر شده چرایش را اگر فهمیدید حتما خوشحال میشم با من هم در میان بگذارید
پاینده باشید
بیست هفت آبان 90

Friday, 17 June 2011

مرگ بر ماهواره

امروز شاید اولین باری بود که کمی با فراغ باز لم داده بودم جلوی تلویزیون و در بین هزاران کانال جذاب !دنبال برنامه ای آموزنده بودم که خدا را شکر پیدا هم نشد ،یا همه جا آرام بود ،عده ای دنبال براندازی بودند ،بعضی ها با مادر و خواهر هم فامیل می شدند و عده ای هم سرشان در کار خودشان بود .اما قصه از انجا شروع شد که تصاویر برنامه های اغلب سیاسی و حتی فارسی والن و من و تو هم شطرنجی شد و بیشتر روی اعصاب بود،عطایش را بخشیدم اما ذهنم مشغول شد به این مطلب که خدا کند هر چه زودتر دوستان نیروی انتظامی طرح جمع آوری آنتن های ماهواره ای را انجام دهند ،اما چرا؟خوب دلیلیش پر واضح است اگروسیله ای برای دیدن تلویزیون های معاندین و بر اندازان و دشمنان نباشد پس پارازیتی هم نخواهد بود و دستگاه های ارسال امواج مخرب یا به قولی تخصصی تر امواج مایکروویو مزاحم به انبار های میرود و از میزان درد و مرض مردم هم کم کم ،کم می شود ،آخر چرا همه باید به آتش عده ای بسوزند جالب اینجاست که هیچ کسی از آثار زیان بار این امواج بی نصیب نیست ، کسانی که دستگاه ها را نصب کردند و حتی کسانی که دستور نصب دستگاه ها را داده اند!اگر این روز های عصبی هستید ،خدایی نکرده در مردانگیتان سستی عارض شد و یا در آینده شاهد کودکان عجیب الخلقه بودید بدانید که همه از داشتن ماهواره نشات گرفته پس لااقل به خاطر مردانگیمان هم شده هم صدا شویم و ماهواره ها را با کمال میل جمع آوری و تحویل مقامات مسول دهیم شاید باشد که اعصاب هایمان درست شود و مردانگی بعضی نامردان هم باز گردد.
مرگ بر ماهواره




Tuesday, 22 February 2011

Mr. D

سال پیش چنین روز هایی ازاین مرد درس های بسیاری گرفتم
و آموخته هایم از اوبی شک تا سال ها همراهم خواهد بود
Dirk Silvis Thanks for all your supports.

Wednesday, 12 January 2011

روز های خوش بارانی

امروز کلی خاطرات قشنگ برایم تداعی شد،خاطراتی که نزدیک به چهار سال با من بود،خاطرات زیبای زندگی با برادرم ،خاطرات شهر پرستون ،بلک برن ،منچستر ،بولتون ،قطار ساعت 8.15 ایستگاه قطار و هزار و یک خاطره ،به اتفاق موج رادیوی بی بی سی لنکشایر را پیدا کردم و تمام روز آن را با لذت گوش کردم و همه خاطرات زیبایم را مرور کردم .به یاد همه روزهای خوب و دوستان خوب

Monday, 20 December 2010

یک روز در شهر با رانندگان تاکسی


امروز روز عجیبی بود،مرخصی و می بایست آرام باشد برای رسیدن به کارهای عقب افتاده . شاید اسم امروز رو بشود گذاشت "یک روزدر شهر با رانندگان تاکسی". صبح اول وقت یعنی دقیقا هفت و سی دقیقه بامداد با درد و دل های یک راننده تاکسی روزم رو شروع کردم که بعد از کمی سلام و احوال پرسی معموله سفره دلش رو باز کرد.درد دلش از گاز سیصد تومنی بود که امروز صبح زده بود . دقیقا" دو ساعت بعد با راننده دیگری همسفر شدم که از گرانی دیسک و صفحه کلاچ و بنزین و گاز گفت.ساعتی بعد با مسافر کشی همراه بودم که ناله از بی مسافری و گرانی بنزین می کرد ،انگار این روز ها مردم همه در خانه اند ،مسافری نیست،از نان هم گفت!شب موقع برگشتن به منزل آخرین تیر خلاص بود که راننده به خودش میزد ،روزی سی هزار تومان بنزین با این همه ترافیک و درآمد روزانه پنجاه هزار تومان ،استهلاک ماشین و هزار خرج دیگر،چه کسی پول اجاره خانه را خواهد داد. انصافا هم گران نگرفت کرایه اش را.جمعه ماشینش را برای فروش خواهد برد عبدل آباد.
آزاد سازی حامل های انرژی ،آب ،گاز ،برق ونان،این ها حرف های مردم همین کوچه و بازار بود که می گفتند که ماهی چهل هزار تومان یارانه کجای تورم هفتصد درصدی را خواهد گرفت ! همه خود یک پا اقتصاد دانند،اما سوال اینجاست که آیا همه خرج مردم آب و برق و گاز و بنزین بود ،خرج درس و دانشگاه و مدرسه و کیف و کتاب و هزار چیز دیگر نیست که از افزایش قیمت ها تاثیر خواهد گرفت،دوا گران نخواهد شد ،هزینه درمان ،کرایه تاکسی ،اتوبوس چی؟بالاخره گران خواهد شد !،کار کارشناسی که صحبتش هست آیا ندیده است که بیشتر اقلام مورد نیاز مردم توسط بخش خصوصی تامین می شود که آنها بنزین هفتصد تومانی می زنند و قبض آب و برق پرداخت می کنند ،آه خدای من به همه کسانی که این روزها سوال های بی جواب دارند رحم کن چرا که می دانم شاید رئیس جمهورمان نتواند پاسخ میلیون ها نامه را بدهد .
پدر بستنی می خواهم ،دخترم دادم پول بنزین

Thursday, 25 November 2010

روزمرگی

نمی دانم چرا تنبلی هایم را به پای روز مرگی هایم می گذارم و بی حوصله گی هایم را به پای مشغله کاری .اما به شدت در نوشتن تنبل شده ام چرا که از صبح علی الطلوع آنقدر جلوی صفحه مانیتور می نشینم و ای میل های جور و وا جور می زنم و با این و آن سر و کله می زنم که شب ها نایی برای روشن کردن لپ تاپ و نوشتن نیست. شاید هم ترافیک مغزی و استرس و جنگ روانی و فشار کاری هم باشد اما بی شک خودم مقصرم و بس.
دقت کردید هر از چند گاهی می آیم و لغات ببخشید و عذر خواهی و باقی را قطار می کنم و میروم تا ماه ها !شاید عادت کرده باشیم به این جور حرف زدن ها و تنها عذر خواهی کردن ها. اما روز ها و ماه های گذشته سراسر خاطر و تجربه بود که شاید روزی اگر وقت یاریم کند و حوصله کنم خاطره نویسی را از سر آغاز کنم و باز بنشینیم و دل بدهیم و قلوه بگیریم
به امید آن روز

Saturday, 12 June 2010

اگر من اشتباهتم دوباره اشتباه کن


سلام پرنده رو یا هام،روز هاست که باز ننوشته ام،می دانم بهانه های همیشگی دیگر رنگی نمی دهد به دل های خسته،که بگویم وقت نبود که بود،بگویم قصه نبود که بود،قلم نبود که بود،من بودم که نبودم،من بودم که نبودم.روز هاست دور از خویشتن خویشم ،با روز مرگی ها می جنگم اما همچنان مغلوب، که شاید هنوز در برابرش نا تواتم و سست،هنوز پاهایم میلرزد.روز هاست که می شنوم و کلام از کلام با زنمی گویم ،می بینم و چشم هایم را بسته نگاه می دارم ،گرمای اشکم را حس می کنم ،می چشم اما هنوز طعمش برایم غریبه است این دلتندگی است چقدر شور.دلم برای روز هایم تنگ می شود که می آیندو می روند،در خانه ام را قفل می کنم اما پنچره هایم باز است،پنجره ها را می بندم اما دلم را چه کنم.؟
تو آمده ای ،نزدیکمی ،می بینمت ،می شنومت اما پاهایم سست است ،زبانم لال و نگاهم خاموش ،همچنان از سوزش زخم های و رد پاهای مانده بر نگاهم شرمگینم. میدانم که آمدی ،شنیدیم ،دیدم که آمدی اما من هنوز در پس آواز کلامت مستم نه از شراب که خمارم از کلامت ،مدهوشم از نیم نگاهی که هیچ گاه برایم معنایش نکردی و من همچنان منتظرم که شاید روزی این بت سهمگین در درونم تکه تکه شود و بگویم دوستت دارم .خواهم گفت ،می دانم اما الله و اعلم،چه وقت

Monday, 19 April 2010

هدیه ای از خدا

Gift of GOD
هدیه ای از خدا
هبة الله

Sunday, 11 April 2010

از حاشیه ها

دلم اونقدر پر و گل آلوده که هر چی صفحه بد بخت این لپ تاپ رو خط خطی کنم و پستش کنم هم فکر نکنم زلال بشه.وقتی پای سفره هفت سین نشسته بودم ،کلی آروزی قشنگ کردم ،احساس خوبی داشتم که سال 89 سال پر از آرامش برام خواهد بود،اما به مجرد بازگشت از سفر نوروزی تمام بلایای طبیعی و غیر طبیعی از سیل و زلزله و رعد و برق و تگرگ به سراغم اومد و تمام استراحت عید رو خلاصه به کلاس اف سپرد.نمی دونم شاید باید خیلی مسلمون وار بشینم و نگاش کنم و بگم حتما خیرو برکتی توی این داستان هست که من و تو نمی دونیم و شاید هم بشه آدم خودش ر و بزنه به رگ بی خیالی و همه مشکلات رو دایورت کنه به فلان جای بچه کوچیکه و بگه بابا بی خیال دنیا. اما شاید هم راه هایی خشن تری هم باشه اما برای این درد ،درمانی نیست پس فکر بد نکنیم و دستمون رو به خون آلوده نکنیم .الان منتظر یک دوستم که شاید لحظه ای رو بشه توی باشگاه انقلاب بی خیال از دنیا و آخرت ،از دنیا و هوای خوشش استفاده کرد. معمولا سر وقت نیست ،هیچ وقت نبوده ،امیدوارم که زود بیاد و الا مجبورم که تا صبح بنویسم و مغرتون رو نوش جان کنم.
آمد این دوست خوش قول، کمی تا قسمتی سر وقت

Wednesday, 24 March 2010

اولین نوشته سال 89


سلام، سال نو مبارک .جمله ای که بار ها و بار ها در این روز ها هم زیاد شنیدید و هم گفتید.امیدوارم که سال خوشی برای همه مردم ایران زمین باشه. روز ها و به عبارتی ماه هاست که ننوشته ام و آنقدر درگیر روزمرگی های زندگی بودم که حتی خودمم و همه عزیزانم را فراموش کردم. روز های پر تلاطم و پر تجربه ای را پشت سر گذاشتم.روز هایی که هر روزش سال ها تجربه بود ،تجربیاتی که شاید هیچ وقت تکرار نشود. اما خوشحالم که خداوند این قسمت را در سرنوشت من گذاشت که شاید تجربیات زندگی را چند پله یکی طی کنم. بی شک شرایط پیش آمده برایم و زندگی پروژه ای در بند عباس زندگی کاری و حتی خلقیات مرا هم تغییر داد که بی شک همه را مدیون خیلی ها هستم که جایگاه یک دوست و همکار و رییس ،جایگاه ویژه ای دارد.همکاری من با یک دوست هلندی در این پروژه درس هایی به من آموخت که در هیچ دانشگاه و دوره ای نمی توانستم آن را تجربه نمایم،درک سیلویس کسی که خیلی چیز ها را مدیونشم که بدون هیچ چشم داشتی تجربیاتش را در اختیارمم گذاشت و برای رشد کردن بستر لازم را فراهم نمودکه همیشه سپاسگزارش خواهم بود.
از همه دوستان و عزیزانی که اخلاق ناخوشم را تحمل کردند و دوستم داشتند ،ممنونم . از پدر و مادر و برادرم و همه عزیزانم که همانند کوه مثل همیشه پشتم بودند ،ممنونم . از همه کسانی که مرا در راه رسیدن با اینجا همراهم بودند ممنونم و از یک دوست عزیز که مرا تحمل کرد و مرا به سوی هدفم همراهی کرد و به من اعتماد داشت ممنونم .از تو هم ممنونم
سال 89 سال خوشی خواهد بود باور دارم
سال نو مبارک

Wednesday, 6 January 2010

کاش امروزی نبود

Monday, 4 January 2010

بدون تیتر










انگشت هام روی این صفحه کلید چرق چرق می کنه ،شدم یک کلاف پر از گره های ریز و درشت ،با هزار و یک جور سر نخ که هر کدومش رو که می کشی به جای اینکه کلاف قصه ها را بازترش کنه ،بیشتر بهم می پیچیه.شدم مثل یک رودخونه گل آلود که با وجودی که جریان داره اما آبش زلال و صاف نمیشه ،چراش رو نمی دونم،ازم نپرس که چرا،که حتی چراش روخودم هم نمی دونم.دارم توی یک جاده بی انتها قدم می زنم ،پرم از هزار و یک سوال بی جواب،یکی حکم می کنه به جاه طلبی ،یکی دورقاب چینی و خوش خدمتی رو به قیمت گذر از شرافت آدم ها می دونه،شرافت آدم ها چند؟شاید ارزان تر از آن باشد که نشود فروختش به سیم و زری.خدایا بندگان گمراهت را به راه راست هدایت کن،کاش نمازی که می خواندیم را می فهمیدیم که فریاد میزنیم اهدنا الصراط المستقیم ،شاید نماز هایمان هم از روی تزویر و ریا شده که التماسمان به خدا را هم از یاد می بریم ،خدایا ما را به راه راست هدایت کن. چقدر سخت است نشستن و دیدن گمراهی آدم ها

Friday, 4 December 2009

خلاصی

روی تخت نشسته ام ،صدای هیاهوی دریا به گوشم می رسید ،در هوای خوش بهاری جنوب ایران جا خوش کرده ام،همه جای ایران سرد است اما اینجا زمستانش بهاری است.روز هاست که با خویشتنم در گیرم ،حتی مادرم صدایش در آمده و شکایتم را به برادرم کرده ،پدرم صبور تر از آن است که به رویم بیاورد.حتی قبل از اینکه به جنوب بیایم همکارانم هم قیافه در همم را به رویم آوردند،خودم هم می دانم اما به رویم نمی آورم که این روز ها چقدر در فکرم ،شاید مسخره باشد که ندانی به چه فکر می کنی و یا به کی ،فقط فکر می کنی.
روی تختم نشسته ام در اتاقی در طبقه ششم ،این بار هم که آمدم باز زلزله آمد ،نمی دانم منتظرند که من بیابم بعد بلرزانند.احساس می کنم این تنهایی کمک بزرگی می کند به من که افکارم را کمی مرتب کنم ،شاید نوشتنم نشانه ای از همین مرتب کردن افکارم باشد.شاید ولی امیدوارم که خنده هایم به آن شخص پشت ظاهرم هم نفوذ کند،تعبیری بود که دوستی گفت ،گفت پشت این چهره خندان کسی نشسته است که نه تنها نمی خندد بلکه با خود خویش در گیر است.خوب دیده بود.
شاید این روزها کمتر خودم را در آیینه نگاه می کنم چرایش ساده است از موهایی که هر روز سفید تر می شود در هراسم .قطاری است که می رود بدون اینکه لحظه ای بایستد تا در ایستگاهی نفسی بکشی، آنچنان می رود که احساس می کنمی که این قطار تا ابد نمی ایستد اما....تو روزی خواهی فهمید که من که بودم.

Sunday, 20 September 2009

انتظار

سلام ،سلامی که این روز ها دیگه مثل گذشته ها نیست ،یک ذره تنهاست .از نبودن تو و روزای خوش زندگی که دیگه نیستن و تنها میشه حسرتشون رو خورد.از تموم اون لحظه لحظه هایی که برای رسیدن به امروز لحظه لحظه ها رو می گذروندیم و برای دیدن فردا انتظار می کشیدیم .تموم اون لحظه ها، انتظار برای لحظه هایی می کشیدیم که هیچ وقت نیومد

Friday, 4 September 2009

کوه آتشفشانم

نمی دانم نوشتنم دردی از من دوا می کند یا که آنقدر دور از خویشم که با عادات سال های غربتم آرامش نمی گیرم.روز هاست در زمین سبز زندگی همانند توپ چرمی در چرخشم،ضربات روزگار را نمی خواهم حس کنم اما گاهی آنقدر درد آور است که نمی توانی آه نکشی.آه خدای من که چقدر دلم برای خویشتنم تنگ می شود،آری تنگ می شود. برای روز های دوری که صدایم فریاد میزد ،می لرزید ،نگاه ها خیره بود ،اعجاز می کردم .روز ها گذشت ،نمی دانم خاک غربت چکارم کرده است ،آه هایم بوی سوختن می دهد ،هنوز آغاز نشده، بیهوده شده ام ،تسخیر نا امیدیم ،زیر سنگینی نگاه دیگران رعشه به پاهایم می افتد ،خدایا من همانم که فریاد می زدم ،خدا یا شکرت و امروز هم همان فریاد را میزنم اما پاهایم سست شده است ،نمی خواهم ،هنوز رمقی برای دویدن دارم ،می دوم همانند همیشه که دویده ام ،حتی در آن روزگارسخت که خیسی باران خیسم می کرد اما ذهنم و جانم خنک می شد از نام او ،امروز هم او را صدا خواهم کرد و با او خلوت می کنم و چشمانم را به دستانش می سپارم .الهی ،ربی به امید تو

Wednesday, 26 August 2009

شب نوشت

پاسی از شب گذشته و با وجودی که فردا جلسه مهمی دارم آنچنان در خروشم که تنها مامن امنم همین جاست که بنویسم تا خالی از خود شوم و از روزگاری که شاید سخت تر از همیشه آزمایشم می کند و محک میزند و پوستم را کلفت می کند.روز های این ماه مبارک را دوست دارم ،حال و هوای عجیبی دارد ،همیشه داشته ،شاید امسال چون بعد از سه سال است که دوباره تجربه اش می کنم این گونه دلنشین تر است.نمی دانید این امواج خروشان دلم چه می کنند ،انچنان بر در و دیوار می کوبند که آتش درونم شعله می کشد تا به عرش اعلا .شاید همین روز ها هم خدا صدایش از دست من درآید ،اطرافیانم که کم کم جوش می آورند ،احساس می کنم ،اما چه می شود کردباید در مقابل همه سختی ها بایستم و بجنگم هنوز هم ایمان دارم به خود و خدای خود.در این روز ها و شب های عزیز دعایم کنید . یا حق

Wednesday, 5 August 2009

امان از معرفت دوستان

با دوستی صحبت از معرفت دوستان بود،که چقدر آدم ها بدنبال منافع شخصی هستند.تا کاری با ما دارند دوست قافله اند و به قولی خرشان از پل که گذشت ،وا مصیبت که دشمنان قافله اند.واقعا بعضی ها تنها با توجه با منافع خود رابطه ای را حفظ می کنند و بعد از آن شاید هیچ وقتی نام و نشانی و حتی سلام و علیکی هم نداشته باشند،که چه بسیارند این گونه دوستان کهرفیق خوشی هایند و نه رفیق سفر .خدا یا ما را جزء رفیقان باوفا قرار بده.انشاالله

Sunday, 2 August 2009

شک نیمی از ایمان

روز ها ست مملو از نوشتنم اما خشکی قلمم دلم را خراش می دهد،یکی میگفت فلانی وقتی نیست خوشحال است و وقتی هست....،بگذریم.روزهاست با خود پچ پچ می کنم و شبها زیر لب نجوای شبانه که در باتلاق شک گرفتارم ،البته شک نیمی از ایمان است که تا شک نباشد ایمان هم نیست.اگر ایمان بود یقین هست و اگر یقین بود بی شک خوشبختی همراه همیشه بیدارش است.قلمم از نوشتن باز ایستاد.