روی تخت نشسته ام ،صدای هیاهوی دریا به گوشم می رسید ،در هوای خوش بهاری جنوب ایران جا خوش کرده ام،همه جای ایران سرد است اما اینجا زمستانش بهاری است.روز هاست که با خویشتنم در گیرم ،حتی مادرم صدایش در آمده و شکایتم را به برادرم کرده ،پدرم صبور تر از آن است که به رویم بیاورد.حتی قبل از اینکه به جنوب بیایم همکارانم هم قیافه در همم را به رویم آوردند،خودم هم می دانم اما به رویم نمی آورم که این روز ها چقدر در فکرم ،شاید مسخره باشد که ندانی به چه فکر می کنی و یا به کی ،فقط فکر می کنی.
روی تختم نشسته ام در اتاقی در طبقه ششم ،این بار هم که آمدم باز زلزله آمد ،نمی دانم منتظرند که من بیابم بعد بلرزانند.احساس می کنم این تنهایی کمک بزرگی می کند به من که افکارم را کمی مرتب کنم ،شاید نوشتنم نشانه ای از همین مرتب کردن افکارم باشد.شاید ولی امیدوارم که خنده هایم به آن شخص پشت ظاهرم هم نفوذ کند،تعبیری بود که دوستی گفت ،گفت پشت این چهره خندان کسی نشسته است که نه تنها نمی خندد بلکه با خود خویش در گیر است.خوب دیده بود.
شاید این روزها کمتر خودم را در آیینه نگاه می کنم چرایش ساده است از موهایی که هر روز سفید تر می شود در هراسم .قطاری است که می رود بدون اینکه لحظه ای بایستد تا در ایستگاهی نفسی بکشی، آنچنان می رود که احساس می کنمی که این قطار تا ابد نمی ایستد اما....تو روزی خواهی فهمید که من که بودم.