
رفتی و در باورم باران گرفت
خاطراتت در وجودم جان گرفت
در عبور از فصل باران های سرد
با تو بودن نقطه ی پایان گرفت
با تو بودن عادتی دیرینه بود
روزگار از من تو را آسان گرفت
نمی خواستم امروز دوباره بنویسم اما دیدن شعری در وبلاگی خاک خورده و قدیمی دوباره خاطراتم را سخت تکان داد .این روز ها که فشار ها از هر طرفی مانند کنسرو لهت می کند و مجبوری که یکه و تنها در بیابانی بی آب و علف به نام زندگی برای زنده ماندن بجنگی ،گاهی خاطرات شیرین گذشته است که می تواند آرامت کند.کسانی که دوستشان داشتی و دوستت داشتند و امروز در گوشه تنهایی هایت به یادشان هستی، آنها که هستند و آنها که رفتند .آنها که ماندند و تویی که رفتی. این روز ها خبر های خوب زیاد می شنوم.فلانی داماد شد،فلانی مادر شد وهزار و یک خبر خوشی که نشان از این می دهد که دوستانت بزرگ شده اند وتو هنوز در بین باید ها و نباید ها غوطه وری.در بین کتاب ها بدنبال زندگی می گردی و برای ساختنش عمرت را در قمار زندگی گذاشته ای .نمی دانم چه می نویسم.می نویسم تا خلاص شوم از فکر هایی که بیخ گلویم را فشار می دهد.این روز ها همه چیز برایم سخت شده است و من در این میدان جنگ باید تنها پیروز این کار زار باشم .شاید باز هم نوشتن باشد که کمکم کند ،پیش تر ها که کمکم می کرد.باید فریاد بزنم اما صدایم گرفته است .باید گریه کنم اما اشک هایم خشکیده است شاید باید فرار کنم اما از کی از کجا؟از خودم ؟از خاطراتم ؟از گدشته یا آینده؟گاهی محکومی گاهی حاکم و تنها یک راه داری و ان هم نمی دانی چیست، کجاست ؟گاهی می خوانی گاهی می نویسی ،گاهی دلت می سوزد گاهی میخندی.گاهی خوشحالی و گاهی نمی دانی.این آدم عجب موجود عجیبی است .اگر بخواهم بنوسیم قصه هفتاد من می شود.کلام کوتاه می کنم چرا که تنهایی در گوشه خلوتم منتظرم است، برای اینکه بتوانم در آغوشش آرام بگیرم و این یعنی پایان امروز.